متن کامل ساقينامه مايلي نيريزيدلا رخنهام در درون كرد غم / تن ناتوانم زبون كرد غم
چنان آتش غم به دل جا گرفت / كه چون آتشم كار بالا گرفت
مرا غم چنان كرد در دل وطن / كه جان خيمه بيرون زد از مُلك تن
غم روزگار چنان ساخت زار / كه بيزارم از روز و از روزگار
چنان شد زبونم دل از باد غم / مبادا چون من كس گرفتار غم
غم دهر دون ساخت جانم كباب / چو سيمايم انداخت در اضطراب
دلم را چنان ساخت غم درد جاي / كه از دست رفتم، فتادم ز پاي
كشيد از دلم آتش غم عَلَم / و ز آن آتشم سوخت مغز قلم
چنان از غمم گريه در خون نشاند / كه اميد خلاصم از اين غم نماند
مرا تا غم افكند در دل بساط / به تاراج دادم متاع نشاط
طرب در من زار غمگين نماند / مرا تاب غم بيشتر زين نماند
مگر جرعهاي از مي لالهگون / مرا آورد يك دم از غم برون
از آن مي كه بيرنج و در خمار / كند تازه رويم چو گل در بهار
از آن مي كه دورانم از يك اياغ / دهد از غم و رنج دوران فراغ
از آن مي كه در مجلس كبريا / بسوزد به يك جرعه كبر و ريا
چنان از غم و غصه درهم شدم / كه راضي به مرگ خود از غم شدم
اگر خواهي اي دل خلاصي ز غم / ز ميخانه بيرون منه يك قدم
كه آنجا كند صوفي از صاف خم / به يك جرعه، كبر و ريا هر دو گم
بنه روي مستان به پاي قدح / قدح نوش و ميخوان دعاي قدح
كدو پر كن از بادهي خوشگوار / كه از جور گردون سرانجام كار
كدويت پر از خاك خواهد شد / غبارت بر افلاك خواهد شد
بده كاسه ز آن پيش كاين چرخ پير / هدف سازدت كاسه از باد تير
منه شيشهي باده يك دم ز دست / كه اين شيشه ناگاه خواهد شكست
بده يك دو جامم مي لالهگون / كه اين جام خواهد شدن سرنگون
بكن گرم از ساغر مي سرت / كه خواهي تهي شد ز مي ساغرت
چو در كاسه خون ريزد از چشم تر / مكن خواب و حال صراحي نگر
كه خواهد ترا شد دو چشم پر آب / در آخر چو چشم صراحي به خواب
بنوش از پي دفع غمی / كه جز مي نداند كس دفع وي
قند چون به دور ايار غم نگاه / بود چون خط هاله بر دور ماه
چو در كاسه بينم حباب شراب / درم رخت هستي به تن چون حباب
بده ساقي آبي از آن ساغرم / كه از تشنگي سوخت جان در برم
به من ده كه با دل مي خوش زنم / شوم مست و آبي بر آتش زنم
مغنّي تو هم گير مُغني به چنگ / كه ايام صحبت ندارد درنگ
بخوان خوش كه تا ميكني ديده باز / نه آواز ماندست باقي نه ساز
بيا ساقي آن جام رخشان بيار / نشاني ز لعل بدخشان بيار
به من ده كه در بزم اهل جنون / كنم چهرهي كهربا لعل گون
مغنّي تو هم ساعتي يار شو / بزن ساز و از خواب بيدار شو
كه خواهد فرو برد با صد جدل / سر از جور، دوران به خواب اجل
بده ساقي آن بادهي خوشگوار / كه از دل برد جور و از جان قرار
كه تا سر برآرم به ديوانگي / كنم در جهان كسب فرزانگي
مغني ز ميمست و مدهوش باش / به مُغني مزن چنگ و خاموش باش
كه از تار قانونم آمد به گوش / كه دنيا وفايي ندارد، خموش
بده ساقي آن مي كه از مي فروش / به يك جرعه عقل و خرد برد هوش
بده تا شوم يك دم از خود برون / كه دلگيرم از وضع دنياي دون
مغنّي بزن ساز و دل دار شاد / مكن بر وفاي جهان اعتماد
كه بودي اگر اعتمادي به وي / نميريخت خون سياوش و كي
بيا ساقي آن سهيل يمن / به من ده به من ده به مدن ده به من
كه در كار پيري جواني كنم / رخ زعفران ازغواني كنم
مغنّي تو هم مُغنيآور به پيش / به يك نغمهام مرهمي نه به ريش
كه مغني هم از جوش خواهد شد / از ين نغمه خاموش خواهد شد
بيا ساقي آن آب آيينه رنگ / كه از دل برد غصه ز آيينه رنگ
به من جرعهاي از پي دفع غم / كرم كن كرم كن كرم كن كرم
بده ساقي آن بادهي پرفتوح / كه يابند از او اهل دل فيض روح
كه بر ياد يك جرعه ز آن آب تاك / هلاكم هلاكم هلاكم هلاك
مُغّني تو هم شاد گردان دلم / به يك نغمه آبادگران دلم
كه از جور اين دور پر انقلاب / خرابم خرابم خرابم خراب
بيا ساقي آن جام آب حيات / كز آن جام يا بند اسيران حيات
به من ده كه در چنگ اين چرخ پيراسيرم اسيرم اسيرم اسير
مُغنّي به يك نغمهي زير و بم / مرا راه بنما به يك ملك عدم
كه در دار دنيا منم بينصيب / غريبم غريبم غريبم غريب
بيا ساقي آن مي كه نسيان برد / چه نسيان كه زنگ از دل و جان برد
بده تا زماني نشينيم شاد / ز عمر تلف كرده آريم ياد
مُغنّي تو هم خيز و مغني بيار / به كفگير و فرصت غنيمت شمار
منه دل به دنيا كه دير ايستيم / كه تا چشم بر هم زني نيستيم
بده ساقيا جرعهاي آب تاك / كه ترسم برم حسرت آن به خاك
كه از شاه و ميرو گدا هر كه مرد / به جز حسرت از دار دنيا نبرد
مغنّي تو هم خيز و فرصت شمار / به او تار مغني غم از دل بر آر
كه در دار دنيا ندارد دوام / نه مجلس نه مطرب نه ساقي نه جام